خرید بک لینک
این روزها مثل روزهای گذشته داره میگذره، میگذره و با خودش خاطره میاره

و صد البته خودش خاطره میسازه... از دلم باخبره،،،

این روزا حسابی مشغول کار شدم،،، اینکه باید بدون وقفه بنویسم تا بتونم به زمان بندی مناسبم برسم

بتونم زودتر دفاع کنم و زودتر برنامه کاریمو شروع کنم...

دلم میخواد... خیلی چیزا رو میخواد چیکارش کنم نمیدونم... توی فلسفه ی خواستن های خودم بی پاسخ موندم

دلم هر روز یاد اونی میوفته که باید، شایدم نباید، نمیدونم دله دیگه دست خودم نیست...

یاد عشقی که به نقل از خودش در اوایل افلاطونی بود و کم کم جامه حقیقی گرفت... یاد خاطرات شیرینش

و باز باعث میشه بیام وبلاگ بنویسم... تا شاید بتونم با افسردگی چند ساله جدا ناپذیرم کنار بیام...

و باز وباز و باز... تکرار مکررات... عمر رفت و جان نیز هم... به قول شاعر که من خود به چشم خویشن دیدم که جانم میرود...

انشاالله کارای نگارشی اخیر من هم به سرانجام برسه و شرایط کاری نامناسب هم که کمتر از سه هفته به پایانش مونده تموم بشه

وباز زندگی از نو نوشته خواهد شد...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت 2:35 توسط سه نقطه |

برچسب: نویسنده: النا رجبی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 5:23

صفحه بندی