و صد البته خودش خاطره میسازه... از دلم باخبره،،،
این روزا حسابی مشغول کار شدم،،، اینکه باید بدون وقفه بنویسم تا بتونم به زمان بندی مناسبم برسم
بتونم زودتر دفاع کنم و زودتر برنامه کاریمو شروع کنم...
دلم میخواد... خیلی چیزا رو میخواد چیکارش کنم نمیدونم... توی فلسفه ی خواستن های خودم بی پاسخ موندم
دلم هر روز یاد اونی میوفته که باید، شایدم نباید، نمیدونم دله دیگه دست خودم نیست...
یاد عشقی که به نقل از خودش در اوایل افلاطونی بود و کم کم جامه حقیقی گرفت... یاد خاطرات شیرینش
و باز باعث میشه بیام وبلاگ بنویسم... تا شاید بتونم با افسردگی چند ساله جدا ناپذیرم کنار بیام...
و باز وباز و باز... تکرار مکررات... عمر رفت و جان نیز هم... به قول شاعر که من خود به چشم خویشن دیدم که جانم میرود...
انشاالله کارای نگارشی اخیر من هم به سرانجام برسه و شرایط کاری نامناسب هم که کمتر از سه هفته به پایانش مونده تموم بشه
وباز زندگی از نو نوشته خواهد شد...
برچسب:
نویسنده: النا رجبی